تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد

تا شقایق هست زندگی باید کرد

اشعار و دل نوشته های زیبا

 

تو عهد کرده ای که به خون نشانی مرا
من جهد کرده ام که به عهدت وفا کنی

سـر تا قـدم نـشـانه تــیر تو گشــتــه ام
تیری خـدا نـاکـرده مــبـادا خــطـا کـنـی


تا کـی در انتـظـار قیـامـت توان نـشست
برخیز تا هـــزار قــیـامـــت بـه پا کــنـی


دانی که چیست حاصـل انـجام عاشقی
جانانه را ببـینـی و جــان را فـدا کـنـــی



هرکه دلارام ديد از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در اين دام رفت
گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي
حاصل عمر آن دم است باقي ايام رفت
...
نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 7:55 توسط الهام| |
سلام دوستان عزیز

امیدوارم که حال همه ی شما خوب باشه

و همگی در صحت و سلامتی کامل به سر ببرین

امروز سالروز تولدم هست

همیشه توی قصه ها شنیدیم که هر کی روز تولدش دعا کنه برآورده میشه

خدا رو چه دیدی شاید این به واقعیت پیوست .

پس ای خداااااااااااااااااااااااای بزرگ

..................

اینم کیک تولدم

نوش جاااااااااااااااااان

 ممنونم از حضورتون

 

نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 15:18 توسط الهام| |
 
دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
گر دردمند عشق بنالد غریب نیست

دانند عاقلان که مجانین عشق را
پروای قول ناصح و پند ادیب نیست

هر کو شراب عشق نخوردیست و درد درد
آنست کز حیات جهانش نصیب نیست

در مشک و عود و عنبر و امثال طیبات
خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیست

صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود
ور نه چو در کمند بمیرد عجیب نیست

گر دوست واقفست که بر من چه میرود
باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست

بگریست چشم دشمن من بر حدیث من
فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست

ز خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز
کو را خبر ز مشغله عندلیب نیست

سعدی ز دست دوست شکایت کجا بری
هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیست.


نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 19:42 توسط الهام| |

 

 

 

وه که من گر باز بینم روی یار خویش را

تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را

یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند

بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را

مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق

دوستان ما بیازردند یار خویش را

همچنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر

مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را

رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند

گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را

عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن

ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را

درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود

به که با دشمن نمایی حال زار خویش را

*سعدی*

 

نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 11:53 توسط الهام| |
 

هزار سال به سوی تو آمدم
افسوس
هنوز دوری دور از من ای امید محال
هنوز دوری آه از همیشه دورتری
همیشه اما در من کسی نوید دهد
که می رسم به تو
شاید هزارسال دگر
صدای قلب ترا
پشت آن حصار بلند
همیشه می شنوم
همیشه سوی تو می ایم
همیشه در راهم
همیشه می خواهم
همیشه با توام ای جان
همیشه با من باش
همیشه اما
هرگز مباش چشم به راه
همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ
همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه

(فریدون مشیری)

نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت 10:53 توسط الهام| |